یک حکایت منظوم و عبرت انگیز
آقای عیسی احمدی معروف به میرزا عیسی یکی از شاعران بزرگ و دوست داشتنی و از پیش کسوتان عرصه علم وادب ،مرد بزرگوار و وطن دوستی هستد که سالهای سال به فکر مردم منطقه و یاری رساندن به آنان بوده است.خانه این بزرگمرد طارمی در طول سالهای حیات پربرکتشان در تهران پناهگاه بیماران و از راه ماندگان طارمی بوده است . در شرح احوال این بزرگوار حرف بسیار و مجال بس کوتاه است . و برای همین به چند جمله بسنده کرده و شعری از ایشان را ذیلا تقدیم میکنم . به امید سلامتی و طول عمر باعزت برای ایشان.
شنیدستم بدی گرگی به هامون شریر النفس چون هارون و مامون
مسلط گشته بر اغنام و احشام به خونخواری همی می کرده ابرام
شترها و غنمهاپاره کرده ستور و گاوها را می دریده
بز و بزغاله از دستش هراسان ستمگر بوده چون فرعون و هامان
که چون ابن زیادپست و ملعون به ناحق دستها آلوده در خون
نه پروایش بدی از حی دادار بدی وحش و طیور از وی در آزار
خبیث و بد سرشت و پست فطرت که دائم بود در فکر اذیت
نه خوفی از خدای بی پناهان نه رحمی بر فغان بی گناهان
شدی مست شراب جهل و ظلمت به بیعاری و یغما کرده عادت
همائی ناظر کردار او بود به فکرچاره رفتار او بود
مصمم شد کند او را نصیحت که گردد حاصلش ازپند عبرت
بسان واعظی پند آزموده زبان در پند گفتن وانموده
بدو گفت ای بلای جان جانها به خلق اله مکن زینسان ستمها
بیا سوی خداوند یگانه بزن در کاخ جنت آشیانه
بکن توبه به سوی حی یکتا کند بر تو تفضل اوست دانا
کریم است و رحیم است و علیم است قدیم است و عظیم است و نعیم است
خدای ما خدای مهربان است که او آگاه از سر نهان است
چه او فرموده است قسط و عدالت به محشر میکند با حق قضاوت
خدا فرمانده ارض و سماوات که او فرموده احقاق و مساوات
بداده وعده غفران به قرآن به هر کس ای عدوی سست ایمان
به پاسخ گفت با آن مرغ زیبا مرا در کاخ جنت نیست ماوا
مرا باشد جهان خود ناز و نعمت نخواهم از خدا من هیچ رحمت
چنین گفت آن همای نیک سیرت دهد پاداش تو دست طبیعت
نصیحت گوش کن ای گرگ بی عار وگرنه می شوی روزی گرفتار
رها کرد آن پلید زشت خو را دهد یزدان سزای هر عدو را
ولیکن گرگ بد کیش و بد اختر رها شد سوی هر صحرا و معبر
نشد بیدار از خواب جهالت گذشت عمر درازش با بطالت
رسید ایام پیری و مذلت گرفتار عذاب و رنج و زحمت
به منقار کلاغان شد گرفتار بدادی هر زمان مورانش آزار
برفته از کفش چون دین و ایمان فتاده روی ریگ گرم و سوزان
بسویش تا که کرکسها پریدند تمام هیکل او را دریدند
هر آنکس در جهان بیدار باشد زدست ظلم کی آزاد باشد
دهد کیفر به هر کس ای برادر خدای عادل و قهار و داور
بترس از قهر یزدان تا توانی و گرنه عاقبت چون گرگ مانی
شنو پند از خداوندان گفتار تو خود هم احمدی کس را میازار