چه اشتیاق غریبی داشتم

در حضور سایه تو میان ذهن آبی آسمان

در سمینار بابونه و ارغوان   

آنگاه که دفترم

رستنگاه احساسم می شد

و آنگاه که قصه ای در آن می نگاشتم

چه گوارا بود یک لحظه ی با تو

و نوشیدن یک جرعه ی از می نابت

و چه چندش آور بود

فکر آینده بی تو بودن

تو همچون آسمان

 آبی بودی

نور بودی

همچون شعاع خورشید فروزان

ومن

گمشده در ازدحام احساس

                 ********

چه اشتیاق غریبی داشتم

 آنگاه که 

تیک تاک ساعت خبر از یک شکفتن میداد

شکفتن تو در میان کویری لخت و عور

کویری که به دل من می مانست

کویری که تماما خاک بود و بوی خاک می داد

وراز شکفتن شقایق

در خود داشت گوش در ساعت

نگاه سیر و پر اشتها

شکفتنی در راه است

رازی در راه است

شقایق است

این را کویر می دانست

کویر هم دلسوخته بود

یکی می گفت بنفشه است

لاله است دیگری می گفت

و آنگاه شکفت

شقایق است دلسوخته است

کویر میدانست

                    *******

چه اشتیاق غریبی داشتم

آنگاه

 که قاصدک در دفتر ذهن تو می تراوید

و در این گوشه قاصدکی تنها

بی میل به همه بودنها

در دفتر شاعری از یاد رفته بود

در دفتری که به صداقت آب می مانست

اما تنها ، چروکیده

پوسیده

خود تنها بود

تا اینکه آسمان با تو آبی تر شد

قاصدک شوقی دوباره یافت

دفتر را گشود

و قاصدک تورا که

دوستش می داشت قاپید

و به هوای اینکه ذهن تو آنرا

در دفتر ذهنم

کش رفته است

ذهنت را یکباره غلتاند

***********

چه اشتیاق غریبی داشتم

آنگاه که سکوت تنها یاور من می شد

آنگاه که سکوت مرا بر آن می داشت که

تمام پنجره های خیال را ببندم و

تنها صدای نبض تو را گوش سپارم

آنگاه که سکوت

ذهن صحرا را

با رد پای جاده عوض می کرد

و پا به جاده

به سوی خانه من

احساس من

راه را می پایید و می پیمودتا

احساس را در کویر خوابهایم

خیمه زند

وآنجا پرچم بودنت را برافرازد

چه اشتیاق

               غریبی

                         داشتم .